baby sleep noise
الآن آریارو با التماس و کلی کلنجار خوابوندم، یاد چند ماه پیش افتادم، وقتی هنوز خوابش منظم نشده بود. یه شب بعد از کلی تلاش برای خوابوندنش کم مونده بود هلاک بشم. خستگی بعد از زایمان و بیخوابی های شبانه طاقتمو تمم کرده بود ساعت سه و نیم بعد از نصف شب بود، آریا گریه میکرد و نمیخوابید، گشنش بود ولی از خوردن امتناع میکرد، نوید هم خوابیده بود، احساس درماندگی میکردم کم مونده بود اشکم دربیاد، هرچقدر تلاش کردم که شیر بخوره یا بخوابه نتیجه ای نداشت. صبح همون روز آریارو حموم کرده بودم و سشوار هنوز روی زمین بود، یه لحظه یادم افتاد که بچه ها با صدای سشوار آروم میشن، با ناامیدی رفتم و سشوارو روشن کردم.آریا یه لحظه ساکت شد بعد انگار یه آرامش عمی...


