آریاآریا، تا این لحظه: 13 سال و 1 روز سن داره

مادرانه برای آریا

نینیه من غذا نمیخوره

ما مادرا وقتی غذای کمکی رو برای بچه شروع میکنیم خیلی ذوق زده ایم امــــــــــا معمولا این فسقلی ها بزودی چنان توی ذوقمون میزنن که گویی رستم گرز گران بر سر دشمنان میزنه.حد اقل برای من که اینجوری بوده. این وسط یه مشکل دیگه تهیه غذاهای متنوع برای جوجه هاست که با توجه به محدودیتهای اقلام خوراکیشون خیلی دستمون باز نیست. البته آریا هرچقدر قیافه اش شبیه باباشه ذائقه اش شبیه منه! کاش ذائقه اش هم شبیه باباش بود ولی خوب ایشون شدیدا تنوع طلب تشریف دارن. اگه امروز یه چیزی رو خوب بخوره فردا عمرا بهش لب بزنه! حالا منظور این همه پرچونگی این بود که دوستانی از نینی سایت یه فایل خوب و کامل و متنوع از غذاها و روش پختشونو تهیه کردن که من با اجازه ازشون و اسم ب...
19 خرداد 1393

آریا به روایت تصویر

مامان الی ازم عکس گرفته درسته خیلی خسته بود ولی من با خنده و شادی خستگیشو از تنش بیرون کردم.   اینجا نشستم توی وانم تا مامانی به کاراش برسه (البته خودمونیم مامانی انقدر عاشق منه که وقتی میخوابمم به کاراش نمیرسه به عکسای من نگاه میکنه خخخخخ) این جا من لالا کردم ولی با لباس خواب بابایی.آخه خیلی دوست دارم یدونه از این لباسا داشته باشم ولی مامان برام نمیخره. سوار قالیچه حضرت سلیمان شدم و دارم دنیارو سیاحت میکنم! خلاصه خواستم به اطلاعتون برسونم که دنبالش نگردید پیش ماست. حالا دارم موج سواری میکنم. هوا خیلی خوبه.   ...
14 خرداد 1393

بازارگرم کن ها

پسرم شونه هات خیلی کوچولوئه ولی برای من یه تکیه گاه محکمه. عسلم خودت خیلی کوچولویی ولی وجود نازنینت برای من یه پشتوانه بزرگه. گلم بخاطرت حاضرم همه کاری بکنم و حرف خیلی هارو نشنیده بگیرم،رفتار خیلی هارو بروم نیارم. دلم خیلی گرفته بود نازنینم، از یه غریبه، از یکی که یه هفته است هر روز وقت من و تورو گرفت و آخرشم هیچی، بهم برخورد آریا جونم. اگه حق الناسی هست. به تو مدیونه!
7 خرداد 1393

از دیکوسالتین تا کوکو اسفناج

اولا که رفته ایم مهمانی، الآن درب و داغونیم، حالا یه نفر دیگه مهمانی داده، پذیرایی کرده، زحمت کشیده، راهشم که دور نبوده همین طبقه بالای خودمون بوده، من چرا داغونم الله اعلم ! ثانیا میخواستم از فینگیلیها عکاسی کنم. آریا گشنه بود و خسته در جیغ و داد و هیاهو خوابش نمیبرد. نتیجه این همه صغری و کبری این شد که عکس یادمان رفت. عکسهای خوبی میشد چند تا فسقلی که مادراشون همکارن و خودشون همسایه. حیـــــــــف. اولین مهمانی رسمی فسقله پسر بود و تمام مدت چسبید به من، شاید همین خسته ام کرده.   این قطره آهن بد موجودیه. کلا دارو یا مکملی که بچه با قطره چکون نمیخوره با سرنگ بهش بدین خیلی راحت تره. بچه هایی که شب خوب نمیخوابن ممکنه...
1 خرداد 1393

مامانم عکاس شده

خوب حالا من باید ژستای خوشگل بگیرم میگم سیـــــــــــــــب   اینم اولین غورباقه کاغذیمه به نظرتون خوشمزه است؟     تو این فکرم که برای آینده ام چی کار کنم بهتره آخه مامان میگه باید زن بگیرم.   ا مامان جون تو هم که اینجایی. پاتو از کادر بکش بیرون     دیگه خسته شدم از بس فکر کردم میخوام یکم استراحت کنم. ...
30 ارديبهشت 1393

baby sleep noise

الآن آریارو با التماس و کلی کلنجار خوابوندم، یاد چند ماه پیش افتادم، وقتی هنوز خوابش منظم نشده بود. یه شب بعد از کلی تلاش برای خوابوندنش کم مونده بود هلاک بشم. خستگی بعد از زایمان  و بیخوابی های شبانه طاقتمو تمم کرده بود ساعت سه و نیم بعد از نصف شب بود، آریا گریه میکرد و نمیخوابید، گشنش بود ولی از خوردن امتناع میکرد، نوید هم خوابیده بود، احساس درماندگی میکردم کم مونده بود اشکم دربیاد، هرچقدر تلاش کردم که شیر بخوره یا بخوابه نتیجه ای نداشت. صبح همون روز آریارو حموم کرده بودم و سشوار هنوز روی زمین بود، یه لحظه یادم افتاد که بچه ها با صدای سشوار آروم میشن، با ناامیدی رفتم و سشوارو روشن کردم.آریا یه لحظه ساکت شد بعد انگار یه آرامش عمی...
26 ارديبهشت 1393

من میشینم

اینم مدرکش دلبندکم ، خوشگلکم، عزیز دلم شما یاد گرفتی بشینی البته هنوز باید حواسم بهت باشه وگرنه میافتی. چند روز پیش نشسته بودی بغلم و داشتی بازی میکردی که یهو تعادلت بهم خورد و افتادی صورتت خورد به پام نگو دندونت خورده به لبای قشنگت و بدجوری گریه کردی. دلم ریش شد مامانی، با خودم گفتم الناز محکم باش این اولین گریه مستقل شدنشه و میدونم که متاسفانه آخریش نخواهد بود. از خدا میخوام دستای مهربونش پشتوانه روزهای عمرت باشه پسرکم. یادت باشه دوست دارم . ...
21 ارديبهشت 1393

اووووف واکسن 6 ماهگی

ما در این غیبت چند روزه دچار یک سرماخوردگی خفن شده بودیم که بیا و ببین. آریا که با تجویزهای دکتر صادق زاده نازنین رو به بهبود بود ولی من هر روز بدتر از دیروز تا بالاخره رفتم دکتر. که گوشم ملتهب شده بود و ... فرداش که سه شنبه هفته پیش بود باید واکسن 6 ماهگی آریا فندقو میزدیم. من داغون بچه مریض، خلاصه با حال زار رفتیم درمانگاه، من آریارو خوابوندم روی تخت و اومدم بیرون و گوشامو گرفته بودم که صدای جیغ زدنشو نشنوم و قطره قطره اشکام میریخت. یه خانم باردار و همسرش هم بیرون ایساده بودن و به من میخندیدن میخواستم بگم وایسین چند ماه دیگه حالتونو میپرسم. خلاصه بعد یه مدت طاقتم تموم شد و رفتم داخل اتاق دیدم نوید لباسشم تنش کرده و آریا آرومه.خداروشکر&n...
13 ارديبهشت 1393

گلایه های من از زادگاهم

اه زنجان زمستونات آدمو کبود میکنه تابستونات آدمو کباب. بهارت یه ماهه اونم از وسطای اردیبهشت. پاییزت هم یه ماهه از وسطای مهر. نه باغ پرندگان داری نه باغ وحش! نه یه فرهنگسرای درست حسابی. نه یه گوشه دنج برای حرفای پنهانی. نه یه منظره برای ژست گرفتن. نه یه هوای خوب برا نفس گرفتن. یه گاوازنگ داری که مقلدین همیشگی اسمشو گذاشتن ایل داغی، که اونم شده تکراری. یه پارک جنگلی داری که اونم هی یه تکه اشو میکنن میدن به فلانی. یه گنبد سلطانیه داری که هیچ جا نداره نام و نشانی. یه غار کتله خور، که اگه اصفهان بود میشد یه گردشگاه اساسی. یه موزه داری که همش مردای نمکیشو میدن جهت عاریه به همتاهای تهرانی...
7 ارديبهشت 1393